تبلیغات
خدمت ناب...

خدمت ناب...
و هرکس معنای خدمت را می خواهد، بیاید اینجا؛ ایران 1392 - 1384 ...

هوالحی
خوب نگاه کنید
نیاز به استدلال و تحلیل ندارد
فقط دو سه جمله کافیست برای شرح ماجرا؛
آنانی که وقتی "امامشان "ایستاده است می نشینند
قطعا روزی مقابل " امام "خواهند ایستاد...
این افراد را به خاطر بسپارید؛



کوفیانی که در یاری "علی علیه السلام " نشستند
راه را بر "حسین علیه السلام " بستند؛ فوقع ما وقع...

اما ما ندایمان همیشگی ست و جاودانه؛
هیهات من الذله...


[ شنبه هفدهم تیر 1391 ] [ 15:46 ] [ فرزند وطن ] [ نظرات ]

شیر بی یال و دم و کوپال!

نمیدانم داستان شیر بی یال و دم و کوپال را شنیده اید یا نه؟! بطور خلاصه به این قرار است که یک پهلوان پنبه میرود نزد دلاکی و از او میخواهد که نقش یک شیر را بر بازویش حکاکی کند. دلاک شروع میکند و با اولین سوزن، فریاد پهلوان به هوا میرود. میگوید کجایش را خواستی بزنی؟! و دلاک میگوید دم. میگوید حالا این شیر دم نداشته باشد! برو قسمت بعد! و همین ماجرا در قسمت های بعدی هم تکرار میشود و دلاک به او میگوید چه شیری است شیر بی یال و دم و کوپال؟!

اکنون نیز این روزها مساله ای را میبینم که مرا به یاد این داستان می اندازد. هر روز با تعدادی از اصلاح طلب ها مصاحبه میکنند و آنها قشری دیگر را غیر اصلاح طلب دانسته و تلویحا از آنها ابراز برائت میکنند. و این ماجرا به صورت زنجیری ادامه پیدا میکند.

حال وقتی به وضعیت نزار اصلاح طلبان و شکست سنگین آنها در انتخابات مجلس نگاه میکنم(یک پهلوان پنبه) و اینکه آنها مدام از اجزای خودشان ابراز برائت کرده و آنها را غیر اصلاح طلب مینامند، با این حساب دیگر چه چیزی از این شیر زبان بسته باقی مانده؟!


منبع : ندایی از درون (برادر احمد شریعت)


[ شنبه هفدهم تیر 1391 ] [ 12:44 ] [ فرزند وطن ] [ نظرات ]

هو الحی
سلام
این چند روزه سرم خیلی شلوغ بود، این هم یکی از بهونه های کم کاریه دیگه!
اما برا خالی نبودن عریضه، یک مطلب جوندار از وبلاگ "ما همه عمار تو ایم خامنه ای" را آوردم
مطلبی که برای ما لبخند داشت و برای نویسنده ی مومنش، یه خدا قوتی از طرف ما و پنج صلوات برای سلامتی  و توفیقش
...


----------------------------------------------------------

یاور رهبر ؛  خدا قوت

"بروید سراغ كارهاى نشدنى، تا بشود. تصمیم بگیرید بر برداشتن كارهاى سنگین، تا بردارید. «و لا یخشون احدا الّا اللَّه». خب، زحمتهایش چه؟ رنجهایش چه؟ محرومیتهایش چه؟ جوابش این است كه: «و كفى باللَّه حسیبا»؛ خدا را فراموش نكن، خدا حسابت را دارد. در میزان الهى، رنج تو، محرومیت تو، كفّ نفس تو، حرصى كه خوردى، زحمتى كه كشیدى، كارى كه كردى، خون دلى كه خوردى، دندانى كه روى جگر گذاشتى، اینها هیچ وقت فراموش نمیشود؛ «و كفى باللَّه حسیبا»."

امام خامنه ای / ۲۰مهر۱۳۹۰

 

دیروز قسمت شد که با عده ای از دوستان به استقبال دکتر احمدی نژاد به فرودگاه برویم. دکتر دوشنبه هفته گذشته برای شرکت در اجلاس ریو +20 به آمریکای لاتین سفر کرده بود در طی این سفر علاوه بر برزیل دکتر به بولیوی و ونزوئلا نیز رفت.

مانند دفعه ی گذشته، اطلاع دقیقی از ساعت نشستن هواپیمای دکتر نداشتیم، ازین رو بنابر محتمل ترین اطلاعات به دست آمده ساعت ۱۰ صبح به فرودگاه رفتیم. نسبتاً زود بود و هنوز خبری نبود به همین خاطر بودن ما در آنجا جلب توجه می کرد، مأمور حفاظت آنجا از ما پرسید برای چه کاری آمدید، گفتیم استقبال دکتر، پوزخندی زد و گفت: "فکر می کنید دکتر برای شما می ایسته؟ با ماشین میاد رد میشه میره!"

هواپیمای دکتر حدود ساعت ۲ بعد از ظهر به زمین نشست. وقتی گروه سربازهای تشریفات بیرون آمدند، ما فهمیدیم که عنقریب احمدی نژاد از راه  می رسد. یکی از دوستان عکس هایی از دکتر را پرینت گرفت و به ما داد، ما هم خودمان برای دکتر جون رویش شعار نوشتیم! نگهبان که عکس ها رو دید گفت: "چیه؟ فکر می کنید عکس ها رو نشونش بدید وایمیسته براتون؟"

محوطه ی پاویون دو در دارد یکی برای ورود ماشین ها و دیگری برای خروج. خودروهای مختلفی از در خروج بیرون آمدند و رفتند، ما هم همه جلوی در خروج منتظر ایستاده بودیم و مدام به داخل نگاه می کردیم، که متوجه شدیم یک ماشین از در ورودی بیرون آمده و برای ما بوق می زند! دکتر احمدی نژاد عزیز خودمون بود که ما را دیده و از راننده خواسته بود بوق بزند تا ما متوجهش شویم! دکتر از پشت شیشه با حرکت دست هایش از ما پرسید اینجا اومدین چی کار؟ ما هم همه دویدیم به سمت ماشین. دکتر در را باز کرد و بیرون آمد. دوستان با دکتر دست می دادند و دکتر را می بوسیدند و همگی برایش شعار می دادیم، احمدی دلاور/ مطیع امر رهبر، علمدار ولایت/ بسیجیان فدایت، احمدی دوست داریم! می گفتیم خسته نباشی دلاور، خدا قوت! دکتر هم با محبت از ما تشکر می کرد و دستش را برای تشکر کنار پیشانیش می گذاشت. خلاصه یک چند دقیقه ای دکتر را احاطه کرده و دور و برش بودیم، تا دکتر سوار ماشین شد که برود، بچه ها هم تأکید کردند که نامه ها را بخواند او هم دستش را روی چشمش گذاشت. دکتر در را بست و ماشین راه افتاد و رفت.

دکتر احمدی نژاد کوه صبر و محبت است.

هر بار که دکتر را از نزدیک می بینم برای دشمنان و بدخواهانش تأسف می خورم که با عناد و حسد خود را از یک چنین انسان بزرگی محروم کردند، و خدا را شکر می کنم که به ملت ایران نعمت وجود محمود احمدی نژاد، سردار شجاع ولایت، را عنایت فرمود.

 

 

در حاشیه ۱: نمی دونم اون مأمور پالس منفی کجا بود وقتی دکتر از ماشین بیرون آمد و ما جمع شدیم دورش.

برادر عزیز، احمدی نژاد مردی از جنس مردم است، مردی است که برای فریاد یک نفر در پشت سیم های حفاظ فرودگاه، از هواپیما تا حفاظ می دود تا به داد او برسد، چطور می تواند ما را که به دیدارش آمدیم بی توجه رها کند و برود؟

 

در حاشیه ۲: خبرنگار باشگاه خبرنگاران جوان از ما پرسید که برای چه اینجا آمدید؟ گفتیم استقبال، گفت: کی بهتون گفته بیایید؟ گفتیم هیچ کس. تازه خودمون به بقیه گفتیم بیان! خبرنگار اصرار داشت که امکان نداره ما خودمان سرخود آماده باشیم و حتماً کسی (لابد لیدر جریان انحرافی) ما را اینجا کشانده، گفتیم: ما آمدیم اینجا به دکتر بگوییم پشت سرش ایستاده ایم!

رویش را برگرداند و رفت.

 

جالب است که بعضی ها دارند همان حرف هایی را تکرار می کنند که عناصر ضد انقلاب می زدند! سؤال من اینست که شما از کی دارای نیات مشترک شدید؟ از وقتی که تیزی شمشیر عدالت دامنتان را گرفت؟ یا از وقتی که مجبور شدید آرزوهای خائنانه تان را به گور ببرید؟

 

در حاشیه ۳: جای همه ی دوستان عزیزی که نبودند بسیار خالی بود، انشاءالله در سفرهای بعدی به خصوص سفر آمریکا، همه باشیم.



[ شنبه دهم تیر 1391 ] [ 12:51 ] [ فرزند وطن ] [ نظرات ]

هو الحی

تاریخ که میخوانی، به تعبیر بعضی ها حالت گرفته می شود، سرگردان میشوی و مغموم. وقتی می بینی ابهت و اقتدار جبهه و تفکرت را و چند صفحه آن طرف تر می خوانی جهالت عده ای به ظاهر هم "عقیده" که اعمالشان برای مدتی مدید، لطمه ای وارد می کند به وسعت چند قرن عزلت، عزلتِ مبانی ای که تمام زندگی تو را تشکیل می دهند، اشک در چشمانت حلقه می زند، می ترسی، حالت گرفته و نه گرفته که نابود می گردد.

رنجی که همواره عقیده ی حق مطلق، شیعه ی اثنی عشری، را آزرده، هم راهی عده ای دین دار جاهلِ بی هویت است. هم راهی ای که به ناگاه رهروان را به سمت پرتگاه رهنمون می شوند و قافله را به دره.

اما ما تاریخ را قرآنی می خوانیم. می خوانیم برای عبرت. می دانیم خدا با ماست. می دانیم چون برای خدا گام بر میداریم خدا نیز توان می دهد به راه مان. می دانیم راه تاریک است، اما افق روشن را ایمان داریم و تکلیف خویش را می دانیم...

حالا باز هم نوبت تکرار تاریخ است، تاریخی که سراسر است از نجواهای علی علیه السلام با چاه، با گریه های نخلستان، با تنهایی امیر و صلای این عمار ها...

و حالا که متعصبین به ظاهر دین دار و ولایت پیشه، می خواهند برای اقتدار خیالی شان، مالک و عمار علی علیه السلام را از سر راه بردارند تا تیرهای مسمومشان به امام عاشقان بخورد، ما نیز تکلیف خود را می دانیم؛ در حد توان.

و روشنگری اولین و شاید کوچکترین قدم است در عمل به تکلیف؛ انشاءالله

با یاری خدا، استعانت از اولیایش، و برای پاسداری از دین حق، دین امامنا الخامنه ای، هم دوش و یاور مالک اشتر علی، احمدی نژاد مظلوم، سعی در عمل به تکلیف داریم در این سنگر...

یا علی...


[ چهارشنبه هفتم تیر 1391 ] [ 12:08 ] [ فرزند وطن ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هوالمحبوب
در این برهوت بی مردی، عده ای نامرد، تنها علمدار سپاه حق را ناجوانمردانه، بی مهابا، بی شرمانه با دشنه هایشان، از پشت نشانه گرفته اند
آنانی که از خدمت به ملت داغ دیده اند
آنانی که به ولی بغض دارند

ولی ما هنوز نمرده ایم
ما مرد دوران سختیم
دلتنگان روح الله
عاشقان سیدعلی
و شیفته خدمت...

سوگند به روح قدسی روح خدا
ما یاور احمدی نژادیم همه...
نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب